محبوب من چشمات به من میگن
روز جدایی خیلی نزدیکه
میری نمیدونی که دور از تو
دنیام چقد غمگین و تاریکه
دنیای من تاریکو غمگینه
بار جدایی خیلی سنگینه
هر کس که از حالم خبر داره
از شونه هام این بارو برداره
نوشته شده توسط دوست در یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389 ساعت 20:19

يادت اي دوست بخير
بهترينم خوبي؟
خبري نيست ز تو؟
دل من مي خواهد
كه بداني بي تو
كه دلم اندازه دنيا تنگ است
مي سپارم همه زندگيت را به خدا
خود را به كه بسپارم ؟
وقتي كه دلم تنگ است
پيدا نكنم همدل
دل ها همه از سنگ است
گويا كه در اين والي
از عشق نشاني نيست
گر هست يكي عاشق
آلوده به صد رنگ است!
نوشته شده توسط دوست در شنبه بیست و یکم اسفند 1389 ساعت 20:31
تو تنها باش و من تنهای تنها
که دارم وقت تنهایی سخن ها
نگاه عاشقم تا آسمانهاست
مرا تا عرش اعلا نردبان هاست
نماز خلوتم را صد قنوت است
کلام شعر تنهایی سکوت است
.jpg)
سال ها دل غرق آتش بود و خاکستر نداشت
بازکردم این صدف را بارها گوهر نداشت
از تهیدستی قناعت پیشه کردم سال ها
زندگی جز شرمساری مایه ای دیگر نداشت
هرکجا رفتم به استقبالم آمد بی کسی
عشق در سودای خود چیزی از این بهتر نداشت
بارها گفتی ولی از ابتدای عاشقی
قصه سرگشتگیهایت مگر آخر نداشت
سالها بر دوش حسرتها کشیدم بار عشق
هیچ دستی این امانت را ز دوشم برنداشت
کاش می آمد و می دیدم که از خود رفته ام
آنکه عاشق بودنم را یک نفس باور نداشت
آسمان یک پرده از تقدیر را اجرا نکرد
گویی از روز ازل این صحنه بازیگر نداشت
ناله ما تا به اوج کبریا پرواز کرد
گرچه این مرغ قفس پرورده بال و پر نداشت . . .

ای برده دلم را تو بدین شکل و شمایل
پروای کست نیست جهانی به تو مایل
هر روز چو حسنت ز دگر روز فزون است
مه را نتوان کرد به روی تو مقابل

زاهد بودم ترانه گویم کردی
سر فتنه بزم و باده جویم کردی
سجاده نشین با وقاری بودم
بازیچه کودکان کویم کردی
ما را زهوای خویش دف زن کردی
صد دریا را ز خویش کف زن کردی
من پیر فنا بودم جوانم کردی
من مرده بودم ز زندگانم کردی
نوشته شده توسط دوست در یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389 ساعت 17:50
دیگر ملالی نیست
جز نداشتنت٬ نخواستنت٬ راندنت٬ باختنت٬ رفتنت٬ نماندنت٬
با او و هزاران اوی دیگر بودنت٬
بدون مکث پاسخ منفی دادنت.
و عشقی نیست جز عشق به چشمان ناز تا ابد روشنت.
این را برایت نوشته بودم. باز هم مینویسم:
« هر ستاره شبی است که از تو دورم٬ آسمان چه پر ستاره است.»

ساقیا از بوسه لعل لبت سرشارم امشب شهد کامت را بنازم
مست کن از چشم مست خویش دیگر بارم امشب دور جامت را بنازم
سحر و افسون، هر چه داری ساز کن در کارم امشب طبع رامت را بنازم
در هوای خال گیسوی تو شد دل یارم امشب مرغ بامت را بنازم
ای پری روی کمند انداز دامت را بنازم
ساغری برگیر و از خمخانه اسرار هستی می بدست آشنا ده
وز دل نا پختگان بزدای نقش خود پرستی جان آنان را جلا ده
بر بطی بردار و بنوازش دمی با چیره دستی بزم رندان را صفا ده
زان بهشتی طلعت دولت سرای عشق و مستی مژده وصلی به ما ده
مرحبا ای نازنین ساقی، مرامت را بنازم
حسن تعبیر تو را لطف کلامت را بنازم
من که حیرانم نمی دانم کدامت را بنازم

مار از پونه، من از مار بدم میآید
یعنی از عالم بیدار بدم میآید
هم ازین هرزه علفهای چمن بیزارم
هم از هم صحبتی خار بدم میآید
دوست دارم به ملاقات سپیدار روم
ولی از مرد تبردار بدم میآید
ای صبا بگذرو از من به مرد تبردار بگو
که ازین کار تو بسیار بدم میآید
دوست دارم بنویسم بزنم بر در باغ
که من از اینهمه دیوار بدم میآید
آه ای گرمی دستان زمستانی من
دارد از کوچه و بازار بدم میآید
عمق تنهایی احساس مرا دریابید
دارد از اینهمه انکار بدم میآید
لحظه ها مثل ردیف غزلم تکراریست
دارد از اینهمه تکرار بدم میآید

دیوونه کیه ؟
عاقل کیه ؟
جوونور کامل کیه ؟
واسطه نیار ، به عزتت خمارم
حوصله هیچ کسی رو ندارم .
کفر نمیگم ، سوال دارم
یک تریلی محال دارم !
تازه داره حالیم می شه چیکارم
میچرخم و میچرخونم ، سیارم
تازه دیدم حرف حسابت منم
طلای نابت منم
تازه دیدم که دل دارم ، بستمش
راه دیدم نرفته بود ، رفتمش
جوونه نشکفته رو ٬ رستمش
ویروس که بود حالیش نبود ، هستمش.
جواب زنده بودنم مرگ نبود !
جون شما بود ؟
مردن من مردن یک برگ نبود !
تو رو به خدا بود ؟
اون همه افسانه و افسون ولش ؟!!
این دل پر خون ولش ؟!!
دلهره گم کردن گدار مارون ولش ؟!!
تماشای پرنده ها بالای کارون ولش ؟!!
خیابونا ، سوت زدنا ، شپ شپ بارون ولش ؟!
دیوونه کیه ؟
عاقل کیه ؟
جوونور کامل کیه ؟
گفتی بیا زندگی خیلی زیباست ! دویدم
چشم فرستادی برام تا ببینم ! که دیدم
پرسیدم این آتش بازی تو آسمون معناش چیه ؟
کنار این جوب روون نعناش چیه ؟
این همه راز
این همه رمز
این همه سر و اسرار معماست ؟
آوردی حیرونم کنی که چی بشه ؟ نه والله !
مات و پریشونم کنی که چی بشه ؟ نه بالله !
پریشونت نبودم ؟
من
حیرونت نبودم ؟!
تازه داشتم می فهمیدم که فهم من چقدر کمه !
اتم تو دنیای خودش حریف صد تا رستمه !
گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه !
انجیر میخواد دنیا بیاد ، آهن و فسفرش کمه !
چشمای من آهن زنجیر شدن !
حلقه ای از حلقه زنجیر شدن !
عمو زنجیر باف زنجیرتو بنازم
چشم من و انجیر تو بنازم !
دیوونه کیه ؟
عاقل کیه ؟
جوونور کامل کیه ؟
نوشته شده توسط دوست در جمعه بیست و دوم مرداد 1389 ساعت 12:43

سکوت آب میتواند خشکی باشد
و فریاد عطش!
سکوت گندم میتواند
گرسنگی باشد و غریو پیروزمند قحط!
همچنانکه سکوت آفتاب، ظلمات است.
اما سکوت آدمی فقدان جهان و خداست...
غریو را تصویر کن!
![]()
بس بود هر چه رنج ما
شد گنج بهر دیگران
بس بود هر چه خون ما
شد رنگ روی دیگران
زحمت بسوی ما همه
رحمت بسوی دیگران
ذلت بکوی ما همه
عزت بکوی دیگران...!

باز آسمان کشور فقر و فقان تاریک شد
طوفان استعمار دون،
با سیل خون نزدیک شد؛
درب سیه چال ستم،
چرخید و پا در بند غم،
با چشم تر، بشکسته سر
مام وطن زنجیر شد؛
بار دگر دریا و بر
آشفته شد از خون ما...!

تو پنداری همان قویی سپیدی
که در دریای قلبم آرمیدی
بی آنی که به دریا بازگردی
نمیدانی که با دریا چه کردی!!!
تو قویی...
لیک...
آن دریا کویر است...

کفشهایت چه خوشبختند
در پا به پای تو
مثل چشمهایم!
هستی و
نمی بینم؛
تو می چسبی
مثل بوی پیپ
برای دیگران؛
به اجبار زندگی ست
دوستت دارم ها!!!
حالا تو هی بگو
” تویی زندگی ام “
از تو نه شعری می خواهمُ
نه نگاهی،
گاهی فقط
یک لبخند / یک لبخند
برایم بخند...

با درودی به خانه می آیی و
با بدرودی
خانه را ترک می گویی
ای سازنده!
لحظه ی ِ عمر ِ من
به جز فاصله یِ میان این درود و بدرود نیست:
این آن لحظه ی ِ واقعی ست
که لحظه ی ِ دیگر را انتظار می کشد.
نوسانی در لنگر ساعت است
که لنگر را با نوسانی دیگر به کار می کشد.
گامی است پیش از گامی دیگر
که جاده را بیدار می کند.
تداومی است که زمان مرا می سازد
لحظه ای است که عمر ِ مرا سرشار می کند.
نوشته شده توسط دوست در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 ساعت 19:37

آسمانم... آسمانم ابری است ...
سنگی است... بی برف است و بی باران و بی آفتاب و بی نسیم...
بی رگبار و بی بهار و بی خزان... حتی...
آسمانم دور است... و پنهان... بی خورشید است و بی مهتاب...
آسمانم بی رنگ است و سرد... یخ می بندی اگر نگاهت در نگاهش تلاقی کند ...
سرد می شوی اگر نیم نگاهی به آن بیاندازی... پنهان شوی بهتر است... هر جا که می توانی...
چشمهایت را ببند... گوشهایت را بگیر... صدای قلبت را خفه کن... به هیچ چیز فکر نکن...
نه رویایی... نه گذشته ای... نه روز های طلایی... نه قلب آتش کشیده ای... نه آینده ای...
نه تویی... انگار که هرگز متولد نشده باشی...
فکر کن مرده ای... آخر مرده ای...
باورت نمی شود هنوز ؟

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم
وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم
پر پرواز شکستن هنر انسان نیست
گر شکستیم ز غفلت من و مایی نکنیم
یادمان باشد سر سجاده ی عشق
جز برای دل محبوب دعایی نکنیم
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بی سروپایی نکنیم
بهانه
بی تو
نه بوی خاک نجاتم داد
نه شمارش ستاره ها تسکینم
چرا صدایم کردی
چرا؟
سراسیمه و مشتاق
سی سال بیهوده در انتظار تو ماندم و نیامدی
نشان به آن نشان
که دوهزار سال از میلاد مسیح می گذشت
و عصر
عصر والیوم بود
و فلسفه بود
و ساندویچ دل و جگر
نوشته شده توسط دوست در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387 ساعت 18:33

وقتی که خاطره
غمگینه تو هنوز
تو خونه ی منه
یعنی که بار غم
بی تو شبانه روز
رو شونه ی منه!
غم بار عشق تو
رو دوش می کشم
پا پس نمی کشم
با این خیال پوچ
که چشمهای تو
دیوونه ی منه...!

کاش من گرمي خورشيد نگاهت بودم
کاش من معني پژواک صدايت بودم
شهره ي شهر به تقوا شدم اما هيهات
دلباخته ي صنعت ابروي کمانت بودم
در سرودن ز غم خاطره ها خيري نيست
کاش من شاعر چشمان خمارت بودم
مي تپد در دل اين ثانيه ها قلب جنون
کاش من نبض همين ثانيه هايت بودم

دلا تا کی بدین زاری ز درد عشق بیماری
به دام زلف او تا کی چنین محزون گرفتاری
شب یلدای حزن یار شد شام غریبانم
یقین تا صبح محشر اینچنین سر در گریبانم
به گوش دل پریشان نعش امواجی ست بی سامان
به ساحل می برد تابوت آن امواج سر گردان
به دشت سینه ام گنجی ست در مخروبه ی یادت
پریوش در قیامت داد میگیرم ز بیدادت
بیا با این دل سرگشته ام لَختی مدارا کن
بیا پیش از وفاتم مهرورزی را هویدا کن
نوشته شده توسط دوست در جمعه بیست و نهم شهریور 1387 ساعت 2:46

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
همان یک لحظه اول
که ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان
جهان را با همه زیبائی و زشتی،
بر روی یکدیگر ویرانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
که در همسایه ی صدها گرسنه،
چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم ،
نخستین نعره مستانه را خاموش آندم،
بر لب پیمانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
که می دیدم یکی عریان و لرزان،
دیگری پوشیده از صد جامه رنگین،
زمین و آسمان را واژگون مستانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
به خاطر تنها یک مجنون صحراگرد بی سامان
هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو آواره و دیوانه می کردم!
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان
سراپای وجود بی وفا معشوق را،
پروانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
بعرش کبریائی، با همه صبر خدائی تا که می دیدم عزیز نابجائی،
ناز بریک ناروا گردیده خواری می فروشد
گردش این چرخ را وارونه بی صبرانه می کردم .
عجب صبری خدا دارد!
چرا من جای او بودم;
همین بهتر که او جای خود بنشسته و
تاب تماشای زشت کاریهای این مخلوق را دارد
وگرنه من بجای او چو بودم ،
یکنفس کی عادلانه سازشی
با جاهل و فرزانه میکردم.
عجب صبری خدا دارد!
نوشته شده توسط دوست در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 ساعت 19:10

باید از محشر گذشت
لجن زاری که من دیدم
سزای صخره هاست
گوهر روشن دل از کان جهانی دیگر است.
عذر میخواهم پری
عذر میخواهم پری
من نمیگنجم در آن چشمان تنگ
با دل من آسمانها نیز تنگی میکنند؛
روی جنگلها نمی آیم فرود
شاخه زلفی گو مباش
آب دریاها کفاف تشنه ی این درد نیست
بره هایت میدوند
جوی باریک عزیزم
راه خود گیرو برو.
یک شب مهتابی
از این تنگنای
بر فراز کوها پر میزنم
میگذارم میروم
ناله ی خود میبرم
دردسر کم میکنم...
چشمهائی خیره می پاید مرا،
غرش تمساح میآید بگوش،
کبر فرعونی و سحر سامریست
دست موسی و محمد با من است،
میروی،
وعده ی آنجا که با هم روز و شب را آشتیست
صبح چندان دور نیست...

در کنج دلم عشق کسي خانه ندارد
کس جاي در اين خانه ی ويرانه ندارد
دل را به کف هر که دهم باز پس آرد
کس تاب نگهداري ديوانه ندارد
در بزم جهان جز دل حسرت کش ما نيست
آن شمع که مي سوزد و پروانه ندارد
دل خانه عشقست خدا را به که گويم
کارايشي از عشق کس اين خانه ندارد
در انجمن عقل فروشان ننهم پاي
ديوانه سر صحبت فرزانه ندارد
تا چند کني قصه اسکندر و دارا
ده روزه عمر اين همه افسانه ندارد

در حجم خالی حضورت،
تمام لحظه ها را آجری
و از هر آجری ديواری ساختم.
هوايی برای نفس کشيدن نيست
و گامهای زيادی تا فاصله ...
ناز دانۀ من!
اگر حجم ثانيهها امانت دادند، بدان:
به اندازه تمام انتظارها، بی قرارت بودهام ...
نوشته شده توسط دوست در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 ساعت 18:34

بگوييد بر گورم بنويسند:
زندگی را دوست داشت
ولی آن را نشناخت؛
مهربان بود
ولی مهر نورزيد؛
طبيعت را دوست داشت
ولی از آن لذت نبرد؛
در آبگير قلبش جنب و جوشی بود
ولی کسی بدان راه نيافت؛
در زندگی احساس تنهايی می نمود
ولی هرگز دل به کسی نداد؛
و خلاصه بنويسيد:
زنده بودن را برای زندگی دوست داشت
نه زندگی را برای زنده بودن...!
"روحش شاد و یادش جاودان"
نوشته شده توسط دوست در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 20:41
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

دل ز تن بردی و در جانی هنوز
دردها دادی و درمانی هنوز
ملک دل کردی خراب از تیغ ناز
اندرین ویرانه سلطانی هنوز
فهرست اصلی
دوستان
شب شعر نوشته های پیشین
اسفند 1389 طراح قالب POWERED BY
رؤیای عشق
کوچه به کوچه
عشق صدای فاصله هاست
دختری به نام تنهایی
نیمه روشن وجود
سكوت شب
گمشده من
دختري در بركه
دو قلب كاغذي
معشوقه ي بي خبر
آلبوم های تکیده ی حسرت
شعر خاکستر (بیژن داوری دولت آبادی)
کلبه ی جنگلی
دوستي يك حادثه و جدايي يك قانون است
کلک خیال
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
مهر 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
دی 1387
آبان 1387
شهریور 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
آرشيو