تبليغاتX
 تـک بستــر تنهائی عشق

عجب صبری خدا دارد...

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

همان یک لحظه اول

که ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان

جهان را با همه زیبائی و زشتی،

بر روی یکدیگر ویرانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

که در همسایه ی صدها گرسنه،

چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم ،

نخستین نعره مستانه را خاموش آندم،

بر لب پیمانه می کردم

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

که می دیدم یکی عریان و لرزان،

دیگری پوشیده از صد جامه رنگین،

زمین و آسمان را واژگون مستانه می کردم

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

به خاطر تنها یک مجنون صحراگرد بی سامان

هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو آواره و دیوانه می کردم!

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان

سراپای وجود بی وفا معشوق را،

پروانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

بعرش کبریائی، با همه صبر خدائی تا که می دیدم عزیز نابجائی،

ناز بریک ناروا گردیده خواری می فروشد

گردش این چرخ را وارونه بی صبرانه می کردم .

عجب صبری خدا دارد!

چرا من جای او بودم;

همین بهتر که او جای خود بنشسته و

تاب تماشای زشت کاریهای این مخلوق را دارد

وگرنه من بجای او چو بودم ،

یکنفس کی عادلانه سازشی

با جاهل و فرزانه میکردم.

عجب صبری خدا دارد!


 

نوشته شده توسط دوست در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 ساعت 19:10


وداع با ثریا _ محمدحسین شهریار

باید از محشر گذشت

لجن زاری که من دیدم

سزای صخره هاست

گوهر روشن دل از کان جهانی دیگر است.

عذر میخواهم پری

عذر میخواهم پری

من نمیگنجم در آن چشمان تنگ

با دل من آسمانها نیز تنگی میکنند؛

روی جنگلها نمی آیم فرود

شاخه زلفی گو مباش

آب دریاها کفاف تشنه ی این درد نیست

بره هایت میدوند

جوی باریک عزیزم

راه خود گیرو برو.

یک شب مهتابی

از این تنگنای

بر فراز کوها پر میزنم

میگذارم میروم

ناله ی خود میبرم

دردسر کم میکنم...

چشمهائی خیره می پاید مرا،

غرش تمساح میآید بگوش،

کبر فرعونی و سحر سامریست

دست موسی و محمد با من است،

میروی،

وعده ی آنجا که با هم روز و شب را آشتیست

صبح چندان دور نیست...


 

نوشته شده توسط دوست در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 ساعت 21:11


افسانه ی عمر

در کنج دلم عشق کسي خانه ندارد
کس جاي در اين خانه ی ويرانه ندارد

دل را به کف هر که دهم باز پس آرد
کس تاب نگهداري ديوانه ندارد

در بزم جهان جز دل حسرت کش ما نيست
آن شمع که مي سوزد و پروانه ندارد

دل خانه عشقست خدا را به که گويم
کارايشي از عشق کس اين خانه ندارد

در انجمن عقل فروشان ننهم پاي
ديوانه سر صحبت فرزانه ندارد

تا چند کني قصه اسکندر و دارا
ده روزه عمر اين همه افسانه ندارد


 

نوشته شده توسط دوست در چهارشنبه یکم خرداد 1387 ساعت 19:45


بیقرار

در حجم خالی حضورت،

تمام لحظه ها را آجری

و از هر آجری ديواری ساختم.

هوايی برای نفس کشيدن نيست

و گامهای زيادی تا فاصله ...

ناز دانۀ من!

اگر حجم ثانيه‌ها امانت دادند، بدان:

به اندازه تمام انتظارها، بی قرارت بوده‌ام ...


 

نوشته شده توسط دوست در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 ساعت 18:34


وصیت نامه فریدون فروغی

 

بگوييد بر گورم بنويسند:
زندگی را دوست داشت
ولی آن را نشناخت؛
مهربان بود
ولی مهر نورزيد؛
طبيعت را دوست داشت
ولی از آن لذت نبرد؛
در آبگير قلبش جنب و جوشی بود
ولی کسی بدان راه نيافت؛
در زندگی احساس تنهايی می نمود
ولی هرگز دل به کسی نداد؛
و خلاصه بنويسيد:
زنده بودن را برای زندگی دوست داشت
نه زندگی را برای زنده بودن...!

                                                                     "روحش شاد و یادش جاودان"


 

نوشته شده توسط دوست در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 20:41


تنهائی

من دلم ميخواهد

نفسي تازه کنم

و تراويدن تنهايي را در پيله خود

مثل روييدن يک شاخه سرخ ميخک

باز احساس کنم.

آه من ميدانم

که صميميت را وسعتي ميبخشم؛

دوستي بسته پيچيده به روبانها نيست

که کسي روز تولد به کسي هديه دهد.

من تماميت خود را در سفره چرميني خواهم پيجيد

و شبي در فراسوي باد رها خواهم کرد

که بدست تو رسد،

چه کسي ميداند

شايد از برکه تنهايي هم

صدفي صيد شود...


 

نوشته شده توسط دوست در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 17:56


لندن _ طاهره صفارزاده

مه در لندن بومي است
غربت در من.
در زمستان توريست اول مه را مي بيند
بعد
باغ وحش
و برج لندن!
 
غروب ها وقتي به اطاقم در اِلزکورت بر مي گردم
جاده ي مخدر مه
حافظه ي قدم هايم را مخدوش مي کند
و من تلوتلو خوران ساختمان اداراتي را تنه مي زنم
که با وجود عشق عظيمشان به مستعمرات آفتابي
اسم مرا غلط تلفظ مي کنند
...

لندني ها با مه مي زيند
و با آفتاب
عشق مي ورزند
يک روز که روي سکوي مترو قدم مي زني
با انتظار خط کمربندي در چشمانت
مردم را مي شنوي که به هم مي گويند
چه روز آفتابي قشنگي اينطور نيست
تو به سوي بالا نگاه مي کني و مي بيني
سقف دارد روي سرت فشار مي آورد
...


 

نوشته شده توسط دوست در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 ساعت 14:40


افسوس...

در تاریکی شکفتم

در تاریکی نهفتم

با سایه سخن گفتم

با عشق به خواب رفتم

از تو خبری

              افسوس!

از تو گذری

              افسوس!

 

با غربت دل ساختم

تنها و رها ماندم

حال خاکستری و سردم

پائیزی و بی برگم

از تو خبری...

                 افسوس!!!


 

نوشته شده توسط دوست در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 ساعت 12:34


صیـّــــاد

چون صید به دام تو به هر لحظه شکارم، ای طرفه نگارم
از دوری صیّــــاد دگـــــر تاب نـــدارم، رفتست قـــــــرارم
 
چون آهوی گمگشته به هر گوشه دوانم
تا دام در آغـــــوش نگیــــرم، نگرانــــــم
 
از ناوک مژگان چو دو صد تیر پــــرانی، بر دل بنشانی
چون پرتو خورشید اگر رو بکشانی، وای از شب تارم
 
در بنـــد و گــــرفتار بـــــر آن سلسله مــــــویم
از دیده ره کوی تو با اشک بشویم، با حال نزارم
 
بـــرخیز که داد از من بیچاره ستـانی
بنشین که شرر بر دل تنگم بنشانی
 
تا آن لب شیرین به سخن بازگشایی، خوش جلوه نمایی
ای بــــرده امان از دل عشاق کجایی، تا سجده گـــــزارم
 
گــر بوی تو را باد به منزل برساند، جانم برهاند
ورنه ز وجودم اثری هیچ نماند، جز گرد و غبارم


 

نوشته شده توسط دوست در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 ساعت 12:56


بی تو

بی تو ای مونس جان با دل رسوا چکنم

بار مردم چه کشم با من تنها چکنم

 

دل پریش از غم هجران تو امروز گذشت

ای امید دل توفان زده فردا چکنم

 

من سرگشته رنجور در این زورق خرد

سهمگین موج بلا گستر دریا چکنم

 

شرح پرپر شدن لاله خونین چه دهم

صوت جانسوز و غم بلبل شیدا چکنم

 

گر ز جور عمل خویش هم آزاد شوم

بازماندن ز تماشای تو جانا چکنم

 

همه شب ناله محبوب اگر می شنوید

سنگ خارای فراق و دل مینا چکنم


 

نوشته شده توسط دوست در جمعه نهم فروردین 1387 ساعت 20:7


حاجی فیروز _ کارو (ویژه عید نوروز سال 1387)

ای کسانیکه در این کشمکش عید سعید
سرخوش و  بیخبر و می زده با روی سپید
غرق در شوکت و در مکنت و بد مستی پول
به سیاهی شب بخت بدم می خندید..
می نپرسید چرا؟
از چه این هموطن لخت
به این صورت زشت
رو سیه ساخته و کو به کو افتاده براه

آخر ای هوطنان!
سرگذشتی است مرا تیره در این روی سیاه
لحظه ای محض خدا خویش فراموش کنید،
"
داستان غم پنهانی من گوش کنید":

دردل آتش فقر
دامن خاموشی
از همه تلخی جانسوز که یک عمر چشید
قلب من،
قلب من بسکه تپید
قلب من بسکه شکست
نفسم بسکه در اعماق دلم نعره کشید
هوسم بسکه به مغزم کوبید
پای یک مشت ستمکار ستم پرور پست
بسکه بر خاک سیاهم مالید
خاطرات سیه دوره ی خاموشی و مرگ
بسکه در پهنه ی روحم نالید
مثل یک قطره سرشک از دل خون
زندگی از لب چشمم غلتید
با سر آهسته زمین خورد و لب سرد زمین
لاشه ی مرده ی روحم بوسید
اندر آغوش بهم کوفته ی وهم و جنون
مغز بیچاره ی بختم پوسید

نفسم..
هر چه بیهوده مرا کشت بسم بود بسم
نفس بیکسم ای زنده دلان قطع کنید..
سینه ام چاک کنید
این غبار سیه از روی رخم پاک کنید
به چه کار آیدم این چشمه ی خون؟
این تن مرده ی مرگ
که تن زنده ی من کرده چنین آواره
از کف سینه ام آرید برون
ببرید..
ببرید در بیابان سکوت
زیر مشتی لجن و سنگ سیه خاک کنید

آری ای هموطنان
چشمه ی عشق در این ملک سراب است؛ سراب
پایه ی عدل و شرف پاک خراب است؛ خراب
عزّ و مردانگی و فهم عذاب است؛ عذاب
جور بر مردم بدبخت ثواب است، ثواب
آه ای چشم زمین، غافله سالار زمان
بازگو با من سرگشته خور عالمتاب
آدمیت به کجا رفته؟ کجا رفته شرف؟
کوحقیقت؟ ز چه رو مرده؟ چرا رفته بخواب؟
این چه رسمی است؟ چه نظمی است؟ چه وضعی است؟ خدا!
سبب این همه بدبختی و غم چیست؟ خدا!
جزخدایان زر و کهنه پرستان پلید،
هیچ کس زنده در این شب بخدا نیست خدا!
کی رسد روز و شود چیره بر این ظلمت تار
که پیاده است در آن حق و ستمکار سوار
زیر خاک است گل و زینت گلدان ها خار
فقر می باردش از هر در و از هر دیوار
سرنوشت همه بازیچه ی مشتی عیّار
سر زحمت به طناب عدم از دار به دار؛
زندگی پول، نفس پول، هوس پول، هوار
مرغ حق یخ زده اندر قفس پول، هوار
هموطن خنده مکن بگذر و راحت بگذار!
زاده ی فقر کجا و طرب فصل بهار؟

من بیکار که صد بار بمیرم هر روز
بالشم سنگ و دلم تنگ و تنم بسترِ سوز
کت من در گرو عید گذشته است هنوز
به من آخر چه که نوروز سعید است امروز!

هفت سین من اگر بودی و می دیدی چیست..
همنشین من غارت زده می دیدی کیست..
میزدی داد فلک تا به فلک، زنگ به زنگ
که تفو بر تو محیط شرف آلوده به ننگ
هفت سین وه که چه سینی و چه هفت از همه رنگ:
سینه ای کشته دل و سوز سرشکی گلرنگ
سرفه های تب و سرسام سکوتی دلتنگ
سفره ای خالی و سرما و سری بر سر سنگ
آخر ای هموطنان!
سالتان باد به صد سال فرحبخش قرین!
هفت سین کی به جهان دیده کسی بهتر از این؟

دیده هر سو که بیفتد ز یسا روز یمین
سایه ی فقر سیه کرده سر و روی زمین
سبز برگ درختان همه بی لطف و حزین
لاله را ژاله صفت اشک الم گشته عجین
زن غمین، مرد غمین، بچه غمین، پیر غمین..
وه که سر تا سر این ملک ستم دیده ی زار
نفسی نیست دهد مژده ز ایام بهار

شیون درد و فغان داده بسر باد وزان
جای می خون سیه می چکد از چشم رُزان
این که چیزی نبود هموطنان، بدتر از آن
عجب اینجاست که افتاده ز پا چرخ زمان
کی فلک دیده به خود
فصل خزان، بعد خزان؟

 

سال نو مبارک

 


 

نوشته شده توسط دوست در پنجشنبه یکم فروردین 1387 ساعت 22:10


تنهائی

 تنهایی یعنی

 

با همه غیر از تو بودن،

 

یعنی

 

شب به امید صبح بودن

 

یعنی

 

از تمام دنیا

 

دل به تو بستن و شکستن!!!


 

نوشته شده توسط دوست در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 ساعت 20:50


تو که نیستی

تو که نیستی آوارم

از دنیا بیزارم

تو که نیستی بی ماهم

تک و تنها توی راهم

 

تو که نیستی تاریکم

به نبودن نزدیکم

تو که نیستی بی برگم

بی روحم ، یک سنگم

تو که نیستی نه هوا هست

نه نفس هست نه ترانه

تو که نیستی واسه بودن

نمی مونه یه بهانه


 

نوشته شده توسط دوست در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 ساعت 12:23


دوستی _ حمید مصدق

 

من گمان میکردم

 

دوستی همچون سروی سبز،

 

چهار فصلش همه آراستگی است

 

                                  من چه می دانستم

 

هیبت باد زمستانی هست.

 

                                    من چه می دانستم

 

سبزه می پژمرد از بی آبی

 

سبزه یخ می زند از سردی دی

 

              من چه می دانستم ، دل هر کس دل نیست

 

قلبها صیقلی از آهن و سنگ

 

                                        قلبها بی خبر از عاطفه اند،

 

سخن از مهر من و جور تو نیست،      سخن از

 

       متلاشی شدن دوستی است.

 

                                 و عبث بودن پندار سرور آوار مهر ...


 

نوشته شده توسط دوست در دوشنبه بیستم اسفند 1386 ساعت 21:10


قسمت کوتاهی از شعر "قصه ی دخترای نه نه دریا" _ اثر احمد شاملو

...

دخترايِ ننه ‌دريا! رو زمين عشق نموند

خيلي وخ پيش بار و بنديل شو بست، خونه تکوند

ديگه دل مثل قديم عاشق و شيدا نمي‌شه

تو کتابم ديگه اون ‌جور چيزا پيدا نمي‌شه.

دنيا زندون شده: نه عشق، نه اميد، نه شور،

برهوتي شده دنيا که تا چِش کار مي‌کنه مُرد‌س و گور.

 

نه اميدي ــ چه اميدي؟ به‌خدا حيف اميد! ــ

نه چراغي ــ چه چراغي؟ چيز خوبي مي‌شه ديد؟ ــ

نه سلامي ــ چه سلامي؟ همه خون‌تشنه‌يِ هم! ــ

نه نشاطي ــ چه نشاطي؟ مگه راهِش مي‌ده غم؟ ــ:

...


 

نوشته شده توسط دوست در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 ساعت 12:10


Click for Full Size View

همیشه به یاد داشته باش

تا به فراموشی بسپاری

آنچه را که اندوهگینت می سازد،

اما

هرگز فراموش مکن

به یاد داشته باشی

آنچه را که شادمانت می سازد.


 

نوشته شده توسط دوست در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 ساعت 19:52


من گیاهی ریشه در خویشم _ م.آزاد

من گیاهی ریشه در خویشم

من سکون آبشاران بلورین زمستانم

من شکوه پرنیان روشن دریای خاموشم

من سرود تشنه ی بیمار خیزان بهارانم

مهر دوزخ تاب افسون سوز شبکوشم

مرغ زرین بال دریا راز مهتابم 

چشمه سار نیلی خوابم 

چنگ خشم آهنگ پاییزم

بانگ پنهان خیز توفانم 

بام بیدار گل انگیزم ،

سایه سروم که می بالد

نای چوپانم که می نالد 

آهوی دشتم که می پوید

من گیاهی ریشه در خویشم که در خورشید می روید.


 

نوشته شده توسط دوست در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 ساعت 12:39


هر کاری کردم که تورو گم کنم از خاطره هام

به در بسته خوردم و باز از تو گم شد لحظه هام

خاطره های بودنت چه جور فراموشش کنم

دلی که تو آتیش زدی چه جوری خاموشت کنم

جای نگاتو پر نکرد هیچ کسی با هر چی که بود

انگاری تو خون منی ، تو گوشت و پوست و تار و پود

دروغ نمیگم بعد تو خیلیا رفتن و اومدن

اما توی نگاه من هیچ کدومش تو نشدن

فکر نکنی ازت میخوام بیای و با من بمونی

اینا رو گفتم که فقط صداقتم رو بدونی

من نمیخوام که مثل تو هرزی باشم توی دمن

من عاشق عشق می مونم ، تو دیگه مردی واسه من


 

نوشته شده توسط دوست در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 ساعت 12:3


حرف آخر _ حمید مصدق

آخرین حرف این است
زندگی شیرین است
 خود از اینروست اگر می گویم
 پایمردی بکنیم
پیش از آنکه سر ما بر سر دار آرد خصم
ما بکوبیم سر خصم به سنگ
وین تبهکاران را
 بر سر دار بسازیم آونگ


 

نوشته شده توسط دوست در دوشنبه ششم اسفند 1386 ساعت 19:55


بی تو

من به خوشنودي خود مي نگرم
و به اين كه نفس عشق چه حالي دارد؟
و به اينكه تو چرا با همه شوق مرا مي خواني،
و به يك قهر مرا مي راني؟
من به يكرنگي اين آينه ها مشكوكم
كه مرا با همه سادگي ام،
چون كلافي پر از گمراهي ، چون مترسك پر از ويراني
به هزاران گونه،
مثل يك هيچ نمايان كردند.

من در اينجا
نفسم تنگ شده است
بس كه گرداگردم پر از ديوار است،
گر نبودي اينجا ، گر دلت با دل من ساده و يكرنگ نبود
بي گمان غصه مرا مي دزديد؛
مي سپردم به خزان
در دو دستان تواناي خزان مي مردم.
بي تو دستم سرد است
بي تو روحم چون موج
دلم در تپش و در شور است
با تو اما شادم،
تو شبيه بادي
من شبيه بادبادك هستم!
تا تو هستي
هستم
بي تو اما
ورقي كاغذ و ... هيچ.


 

نوشته شده توسط دوست در یکشنبه پنجم اسفند 1386 ساعت 20:53


آیه روشنی

ای نهایت!

ای سبز!

ای همیشه جاری!

ای که در دیده یخ بسته ی من بیداری.

پنجره پیدا نیست

زوزه ی شب زده ی خسته ی من زیبا نیست

                                                        پی آهنگ توأم؛

و به دریا سوگند

که در این تشنه ی دور

                               سخت دلتنگ توأم؛

آنچه در شب پیداست

آیه تلخ من است

سایه هایی بر دار 

سایه هایی چون بید

زاده قصه ی غمگین تن است.

آیه روشن آب!

نازک سبز بهار!

ابر بارانی ناب!

                    بر خزانم بشتاب.

سخت دلتنگ توأم

تا که از غربت من یاد آری

ای نهایت! 

               ای سبز!

                             ای همیشه جاری!


 

نوشته شده توسط دوست در جمعه سوم اسفند 1386 ساعت 20:38


صدای سکوت

 
 
سکوت صدای رسای آفرینش است 
 
گوش بسپار به نغمه دل انگیز شکوفایی یک عشق
 
در لابه لای بوته های سبز و تازه زندگی.
 
نگاه کن
 
جوانه در سکوت می روید
 
و
 
گل در سکوت می شکفد
 
و تو نیز اینگونه در غوغای غربت و تنهاییم
 
با شکوه روییدی
 
به خانه کوچک قلبم
 

                          مهربان

                                   خوش آمدی

 

                                               

                                                   "تقدیم به یک دوست مهربان"


 

نوشته شده توسط دوست در پنجشنبه دوم اسفند 1386 ساعت 20:6



 

نوشته شده توسط دوست در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 ساعت 11:31


سرگشته

منم سرگشته ی حیرانت ای دوست
کنم یکباره جان قربانت ای دوست
ولی ناساز شوق وصل کویت
دهم سر بر سر پیمانت ای دوست

دلی دارم در آتش خانه کرده
میان شعله ها کاشانه کرده
دلی دارم که از شوق وصالت
وجودم را ز غم ویرانه کرده

من آن آواره ی بشکسته حالم
ز هجرانت بتا رو بر زوالم
منم آن مرغ سرگردان و تنها
پریشان گشته شد یکباره حالم

ز هر سر بر سر سجاده کردم
دعایی بهر آن دلداده کردم
ز حسرت ساغر چشمانم ای دوست
لبانت یکسره از باده کردم

دلا تا کی اسیر یاد یاری
ز هجر یار تا کی داغ داری
بگو تا کی ز شوق روی لیلی
تو مجنون پریشان روزگاری

پریشانم، پریشان روزگارم
من آن سرگشته ی هجر نگارم
کنون عمریست با امید وصلت
درون سینه آسایش ندارم

ز هجرت روز و شب فریاد دارم
ز بیدادت دلی ناشاد دارم
درون کوهسار سینه ی خود
هزاران کشته چون فرهاد دارم

چرا ای نازنینم بی وفایی
دمادم با دل من در جفایی
چرا آشفته کردی روزگارم
عزیزم دارد ای دل هم خدایی...


 

نوشته شده توسط دوست در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 ساعت 15:50


اگر ماه بودم،

به هر جا که بودم،

سراغ تو را از خدا می گرفتم؛

و گر سنگ بودم،

به هر جا که بودی،

سر رهگذار تو جا می گرفتم.

 

اگر ماه بودی،

به صد ناز

شاید،

شبی بر لب بام من می نشستی؛

و گر سنگ بودی،

به هر جا که بودم،

مرا می شکستی!


 

نوشته شده توسط دوست در جمعه بیست و یکم دی 1386 ساعت 17:33


شبهای خاموش

      آسمان ، زیبا و مهتابی است

 و ماه ـ آن شبچراغ روشن و زیبا

      بسی دور است ،

    از این جایی که من هستم ،

     که حتی کشتی رؤیا ،

                          ندارد ره به نزدیکش!

    نه راه پیش و پس دارم

     نه تاب ماندن و مردن

                    که پابندم به زنجیرش!

 

دریغا ـ روح من خاموش و بی نور است

    دلم بیچاره ای بیمار و رنجور است

 

    برای مردم حیران دور از من ،

    چسان فریاد بردارم که مردم :

     آسمان زیبا و مهتابی است ـ

             ولی

                   بر من

                      چه بی نور است ....

                                        چه بی نور است ....


 

نوشته شده توسط دوست در دوشنبه دهم دی 1386 ساعت 16:53


رها

من او را رها کردم

و چقدر سخت است عزیزتزینت را رها کنی

اما من آنقدر او را دوست دارم،

که او را رها می خواهم

رها از تمامی بندها و زنجیرها

هر چند او هیچگاه در بند من گرفتار نبود

چرا که من خود اینگونه خواستم

هیچگاه بخاطر همیشه بودن با او

برای او بندی نساختم

اما او در بند خود گرفتار بود

ای کاش از خود رها شود

همانگونه که من با او از خود رها شدم.


 

نوشته شده توسط دوست در سه شنبه چهارم دی 1386 ساعت 11:30


درد تنهائی

درد تنهائی خود را به که گویم

به که گویم که در این جامعه خالی از عشق

همه در تاب و خروشند

همه چون سرو به بالا نگرند

و به فغان از غم هستی!

که تواند که مرا یاد کند

و صدای نفسم را ببرد تا که رسد بر دل یاران

من که خواهم ولی افسوس که نتوانم

از اینجا بروم

چون که بر دست و به پایم

بتنیدند گلی از گل ریحان

من به سان گلی از باغ گل یاس بدم

که ندانم چگونه به شکوفائی خود شاد شوم!

که تواند که مرا شاد کند

و دل غم زده ام را

به سرود غم هستی بسراید

آه ...


 

نوشته شده توسط دوست در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 ساعت 11:7


قطار میرود،

تو میروی،

تمام ایستگاه میرود.

و من چقدر ساده ام

که سالهای سال در انتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده ام،

و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام!

                                                                                                               زنده یاد:

                                                                          "قیصر امین پور"


 

نوشته شده توسط دوست در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 ساعت 12:11


چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشق رو ازت دزدید

و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داد

زل بزنی و بجای اینکه لبریز کینه و نفرت شی ،

حس کنی که هنوزم دوسش داری!

چقدر سخته دلت بخواد سرتو باز به دیواری تکیه بدی ،

که یه بار زیر آوار غرورش همه ی وجودت له شده!

چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی ،

اما وقتی دیدیش هیچ چیزی جز سلام نتونی بگی!

چقدر سخته وقتی پشتت بهشه

دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه

اما مجبور باشی بخندی ،

تا نفهمه که هنوزم دوسش داری!

چقدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگه ای ببینی

و هزار بار تو خودت بشکنی

و اونوقت آروم زیر لب بگی ،

گل من

باغچه ی نو مبارک!!!


 

نوشته شده توسط دوست در سه شنبه بیستم آذر 1386 ساعت 17:15


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting بهترین کدهای جاوا و قالب رایگان